تبليغاتX
شاید یه تلنگر - بعد و قبل از اندازه گیری!...
به خاطر بایدها و شایدهای خیالم

بعد از اینکه شب قدر شد .

بعد از اینکه نگاهم به رد پایش افتاد.

بعد از اینکه باران رحمتش روی گونه هایم نشست.

بعد از اینکه عهد نامه هایی را با خود نوشتم و زیر آن با انگشت دلم و استامپ عقلم انگشت زدم.

بعد از اینکه حسش کردم ولی فقط یک حس و بعد از اینکه...

دوباره چراغ هاروشن شد و بازتاب سیاهی های کبر و ریا و بدبینی  دیده شد.

سعی کردم خودم را کنترل کنم چون گفته بودم فرمان در دست تو وگاز و کلاج و ترمز با من!

ولی من که ماشین سواری بلد نبودم پس هماهنگ کردن این سه با که ...!

اما نه مثل اینکه آش وجود من باز در همان کاسه است!

واقعا چرا این طور شد.تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که چرا این کاسه را تمیز نکردم.حالا هم که هیجان زده دو روز به عهدم وفا می کنم و روز سوم...

چون شتابزده و نسنجیده عمل کردم .مشکلات احتمالی را ندیدم و در اولین پیچ به جای ترمز پا روی گاز گذاشتم و زدم به خاکی.

ولی نه من برمی گردم.                                                                            

پا ورقی:

اکثریت زیاد حرف می زنیم و پای عمل که می رسه خودمونو می پیچونیم.

یه راه حل از امام علی(ع):بزرگ بیندیش و کوچک عمل کن.

 

نوشته شده توسط محمد رضا در ساعت 23:46 | لینک  |